*******عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو .... و این هر دو، عقل و عشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود، اگر چه عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نبرد، عشق را در راهی که می رود، تصدیق خواهد کرد؛ آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصله ای نیست اکنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را***************

 
 
 

نمایشگاه شهدا افتتاح شد

یک قرار وبلاگی

دیروز تقریبا کارهای نمایشگاه تموم شد و امروز نمایشگاه عکس شهدا افتتاح خواهد شد. برای هر شب نمایشگاه یک شب خاطره در نظر گرفتیم.برای این نمایشگاه دوستان واقعا زحمت کشیدند. تقریبا شاید بشه گفت با 100 هزار تومان هزینه تونستیم این نمایشگاه را برپا کنیم البته برخی از کمک هایی که شده واقعا برای ما قابل توجه بوده مثلا از روابط عمومی استانداری داربست ها را گرفتیم که خودش هزینه زیادی داره. از تیپ 82 صاحب الامر(عج) برزنت ها را گرفتیم. راستی از یکی از پیر غلامای هیئتها هم سه تا برزنت گرفتیم که شاید برای گرفتن این بزرنت اقلا دو ساعت تمام برای من اون حاج آقا فک زده که چه جوری این برزنت ها را تهیه کرده منم که گوشم بدهکار نبود هر جور بود بالاخره این برزنت ها را ازش گرفتم. خلاصه هر قسمت نمایشگاه برای یکی از بانیان هست. دستشون درد نکنه اجرشون با شهدا و امام شهدا

از تمامی وبلاگ نویسها دعوت می کنم بیایند و نمایشگاه را ببینند. اتفاقا یک دفتر نظر سنجی هم اونجا گذاشتیم اگر اومدید نظرتون را در دفتر بنویسید و اسم وبلاگتون را هم بنویسید. این قرار وبلاگی که گفتم همینه. از همه دعوت می کنم بیایند به نمایشگاه و دستنوشته ای از وبلاگشون برای این نمایشگاه بزارند سعی می کنم همه را اسکن کنم و بزارم تو وبلاگم فکر کنم کار خوبی از آب در بیاد. البته این نمایشگاه مشکلات زیادی داره که اونم به دلایل مختلفه که من سعی می کنم بعدا یک بار کامل اونو توضیح بدم. اگر نظراتتون را در مورد نمایشگاه بنویسید چند تا کار مفید انجام دادید. اولا برای بچه ها قوت قلبیه دوما یک نظری در جهت بهبود و سازندگی بهتر دادید سوما ...

من خودم برای تبادل نظر با همه دوستان ساعت 2 به بعد تو نمایشگاه هستم تا شب

 

 

یاعلی(منتظر هستم)

لینک نوشته

پائولو مالدینی بر بالین جانباز ایرانی

این خبر قدیمی است اما....حاکی از فروتنی، فداکاری و انسان بودن یک ستاره بزرگ و شناخته شده فوتبال داشت.

از قرار معلوم یکی از جانبازان جنگ تحمیلی، سال ها پس از مجروح شدن به علت وضع وخیمش به ایتالیا اعزام شده بود و در یکی از بیمارستان های شهر  رم بستری شد. از قضا چند روزی بعد از بستری شدن این جانباز جنگ تحمیلی متوجه می شود خانم پرستاری که از او مراقبت می کند نام خانوادگی اش مالدینی است. جانباز قصه ما ابتدا تصور می کند تشابه اسمی است، اما در نهایت نمی تواند جلوی کنجکاوی اش را بگیرد و از خانم پرستار می پرسد: آیا با پائولو مالدینی ستاره شهر تیم آ.ث. میلان نسبتی دارد؟ و خانم پرستار در پاسخ می گوید: پائولو برادر من است! جانباز ایرانی در حالی که بسیار خوشحال شده بود از خانم پرستار خواهش می کند که اگر ممکن است عکسی به یادگار بیاورد و خانم پرستار هم قول می دهد تا برایش تهیه کند، اما جالب ترین بخش داستان ما صبح روز بعد اتفاق می افتد.

هنگامی که جانباز هموطن ما از خواب بیدار می شود کنار تخت بیمارستان خود پائولو مالدینی بزرگ را می بیند که با یک دسته گل به انتظار بیدار شدن او نشسته است و ... باقی اش را دیگر حدس بزنید! 

 

 راستی هیچ می دانید پائولو مالدینی اسطوره میلان از شهر میلان واقع در شمال غربی ایتالیا، شهر رم واقع در مرکز کشور ایتالیا که فاصله ای حدود ششصد کیلومتری دارد آمده تا از یک جانباز جنگی ایرانی که خواستار عکس یادگاری اوست عیادت کند؟ آیا فوتبالیست ایرانی را سراغ دارید که چنین مسافتی را برای به دست آوردن دل یک جانباز، معلول، بچه یتیم، بیمار و ... بپیماید؟

نمی دانم، شاید من از دریچه نگاه بدبین یک ورزشی نویس ماجرا را تعریف می کنم. شاید من نمی توانم این فوتبال را سفید که نه حتی خاکستری ببینم و شاید توی خواننده نمونه ای ایرانی شبیه مالدینی سراغ داشته باشی و به من معرفی کنی چرا که این دل لاکردار بدجوری در حسرت ستاره ای انسان و ایرانی از جنس پائولو مالدینی به سر می برد ...

****************

منبع : تبیان

 

لینک نوشته

یک نوار کاست

حمید یه لاتی بود تو محله های جنوب شهر تهران همه اونو به لات بازی می شناختند.

برادرش شهید شده بود و پدرش هم مرده بود.

یه روز یکی از دوستاش یه نوار مداحی از یکی از مداحهای معروف بهش داده بود.

نمی دونم چرا بعد از گوش دادن به اون نوار زیرو رو شده بود.

اون موقع بچه ها را اعزام می کردند به جبهه های کردستان. حمید هم ثبت نام کرد و رفت به جبهه.

اصلا حمید یه جور دیگه شده بود همش گرفته بود و شبا صدای نالش همه جا رو پر می کرد.

یه روز به فرماندشون گفت: فرمانده من تا حالا که 16 سالمه به پابوس امام رضا(ع) نرفتم اگر اجازه بدی دو روز به من مرخصی بده برم پابوس امام رضا(ع) زود بر میگردم. فرماندشو اول مخالفت کرد ولی با اصرار حمید قرار شد دوروزه بره و برگرده.

با اتوبوس رفت مشهد و سریع یه غسل زیارت کرد و بعد از زیارت سریعا برگشت. تو راه که از خستگی تو اتوبوس خوابیده بود تو خواب امام رضا(ع) رو دید. امام رضا بهش گفت حمید جان آماده ای قرار که بیای پیش ما ،اگر قضای الهی تغییر نکند وعده ما فلان روز فلان ساعت فلان جا.

صبح موعد مقرر حمید سر از پا نمی شناخت و شادی عمیقی در وجودش شعله می کشید فرمانده همه را جمع کرد و قرار شد هشت نفر را انتخاب کند همه از هم پیشی می گرفتند اما حمید یه گوشه ای ایستاده بود و با لبخند ملیحی به جمعیت نگاه می کرد. فرمانده رو به حمید کرد و گفت: چی شد حمید جان بریدی!

حمید گفت نه اونی باید ببره ما را با خودش می بره.

خلاصه همون طور که بهش قول داده بودند در موعد مقرر شهید شد.

بعدا تو وصیت نامه اش دیدند که دقیقا زمان و مکان شهادتش را نوشته

******* شهید حمید محمدی******

لینک نوشته

شرمندگی

سلام از این وبلاگم شرمندم

نتونستم تو این چند ماه بروز کنم. مخصوصا که تو هفته دفاع مقدس هم نتونستم بروز کنم. تقریبا دو ماه دیگه قصد داریم یک شبی با شهیدان که با عنوان یادواره شهیدان محله خودمان است برگزار کنیم

امیدوارم بتونم بیشتر از شهدا بنویسم

لینک نوشته

همشهری ماست

بسم الله الرحمن الرحیم
تو محله سعدی قزوین یه حمامی بود که جلوی حمام یه کفاش فلجی ، مشغول کسب و کار بود.
این فلج کسی رو نداشت ولی هر از چند گاهی یکی می اومد می بردش حمام و تمیزش می کرد
یه روز دیدم عباس یه نفر را روی دوشش گرفته و داره می ره سمت حمام گفتم نکنه کسی چیزیش شده باشه رفتم نزدیک ازش پرسیدم: عباس چی شده
اونکه از دیدن من شوکه شده بود گفت هیچی نشده این بنده خدا کسی رو نداره دارم می برمش استحمام کنم(خاطره ای از شهید عباس بابایی)


*******************
چندین سال بعد در سالگرد آن شهید فقط بیست نفر از همشهریان آن شهید شرکت داشتند

لینک نوشته

دسته سه

ما فرزندان حيدر كراريم

مي گفت سربازاي امام زمان(عج) كجا هستند

گفتم همين جا مي خواي ببيني

گفت: آره

بردمش رزمايش بسيجيان

گفتم: همه اينايي كه مي بيني بدون هيچ چشم داشتي هميشه براي جان دادن در راه ميهن آماده اند.

دسته سه

مي خواي بگم اينا كجا شهيد ميشن

گفت: هيس!! ديگه هيچي نگو

لینک نوشته

 
 
پژوهشی در قرآن
یا کریم
بی قرار ظهور
منتظر ظهور
فتوبلاگ من
مرکز فرهنگی شهید آوینی
تدبیر
به یاد او
جمعه ها با حافظ
آقای خامنه ای سلام
پاک باش و خدمتگزار
شهید ستان
انتظار ظهور
ارتش ایران
خاطرات سفید
يک آسمان ستاره
شهدای تفحص
صدای شهيد همت
صدای شهيد حسن باقری
صدای شهيد چمران
صدای شهيد حسن خرازی
صدای شهيد مهدی زين الدين
صدای شهيد مهدی باکری
صدای شهيد کلهر
دستنوشته های يک کج و معوج ۱۶ ساله
باران
مسافر
خاطرات جبهه
پلاک يعنی هويت
ساقی ميکده
خاطرات جبهه


پشتیبان
پرشین بلاگ