حمید یه لاتی بود تو محله های جنوب شهر تهران همه اونو به لات بازی می شناختند.
برادرش شهید شده بود و پدرش هم مرده بود.
یه روز یکی از دوستاش یه نوار مداحی از یکی از مداحهای معروف بهش داده بود.
نمی دونم چرا بعد از گوش دادن به اون نوار زیرو رو شده بود.
اون موقع بچه ها را اعزام می کردند به جبهه های کردستان. حمید هم ثبت نام کرد و رفت به جبهه.
اصلا حمید یه جور دیگه شده بود همش گرفته بود و شبا صدای نالش همه جا رو پر می کرد.
یه روز به فرماندشون گفت: فرمانده من تا حالا که 16 سالمه به پابوس امام رضا(ع) نرفتم اگر اجازه بدی دو روز به من مرخصی بده برم پابوس امام رضا(ع) زود بر میگردم. فرماندشو اول مخالفت کرد ولی با اصرار حمید قرار شد دوروزه بره و برگرده.
با اتوبوس رفت مشهد و سریع یه غسل زیارت کرد و بعد از زیارت سریعا برگشت. تو راه که از خستگی تو اتوبوس خوابیده بود تو خواب امام رضا(ع) رو دید. امام رضا بهش گفت حمید جان آماده ای قرار که بیای پیش ما ،اگر قضای الهی تغییر نکند وعده ما فلان روز فلان ساعت فلان جا.
صبح موعد مقرر حمید سر از پا نمی شناخت و شادی عمیقی در وجودش شعله می کشید فرمانده همه را جمع کرد و قرار شد هشت نفر را انتخاب کند همه از هم پیشی می گرفتند اما حمید یه گوشه ای ایستاده بود و با لبخند ملیحی به جمعیت نگاه می کرد. فرمانده رو به حمید کرد و گفت: چی شد حمید جان بریدی!
حمید گفت نه اونی باید ببره ما را با خودش می بره.
خلاصه همون طور که بهش قول داده بودند در موعد مقرر شهید شد.
بعدا تو وصیت نامه اش دیدند که دقیقا زمان و مکان شهادتش را نوشته
******* شهید حمید محمدی****** |