*******عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو .... و این هر دو، عقل و عشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود، اگر چه عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نبرد، عشق را در راهی که می رود، تصدیق خواهد کرد؛ آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصله ای نیست اکنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را***************

 
 
 

خاطرات۸ اهواز

امشب شب آخري است كه در اهواز مي‌مانيم آن طرف بچه‌ها بحث مي‌كنند، با هم دعوا مي‌كنند يكي ميگويد طلائيه با حال بود. ديگري از شلمچه مي گويد و يكي هم از دهلاويه. انگار بوي بهار به مشام آنها  هم رسيده است. بهاري كه ماه دعواي ابرهاست گوش كن، صداي دعوايشان تا اينجا هم مي‌رسد. هر چند مي دانم كه فردا شايد به تمام اين بحث‌ها پايان دهد. تا فردا صبر كنيد تا بگويم عازم كجاييم.

            پرسش نامه داده بودند به احترام شهدا همه را عالي زدم. اصل راهي شدن در نور بود كه رفتيم باقي همه فسانه است

لینک نوشته

خطرات ۷جمعه

غروب دلتنگ جمعه آن هم غروبي كه به شبي ويژه ختم مي‌شد، يعني شب عرفات را در هويزه بوديم جايي كه بين همه قشنگي‌هايش مزار شهيدي بود كه خيلي خوب مي‌دانست چگونه معادله چند ده مجهولي رفتن را بر ماندن حل كند. سر مزار علم‌الهدي بوديم همه حال و هواي ديگري داشتند، چه رمزي داشت اين خاك كه آنگونه بر آن جبين ساييد‌ي سيد حسين! سقراط حقيقت نوش! يادت هست وقتي رفتي از تو تعبير گفته‌هاي خاك را پرسيدم، گفتي: ايل بهار، نسل شقايق نمي‌افتند مگر ايستاده. اينجا كه آمده‌ام تازه فهميده‌ام رمز گفته‌هايت چه بود. هميشه شنيده بودم انسانهاي بزرگ زاده نمي‌شوند بلكه ساخته مي‌شوند اما وقتي سجاياي اخلاقي مادر سيد را شنيدم در اين شنيده شك كردم مادري كه كام بچه‌اش را با دشمني ابرقدرتها برداشته بود و چه زيبا اينجا در هويزه كنار هم آرميده بودند. اينجا همه چيزش زيبا بود چه آن سنگ‌ قبرهايي كه به شرافت شهادت بوسيدني شده بودند، چه آن پرچم‌هايي كه به دست باد بال بال مي‌زدند اما هيچ وقت رنگ عوض نمي‌كردند و چه آن قرآن‌هايي كه برگ‌ برگش سرمزار اين شهيدان معنا مي شد. از رفتن سيد بي دوربين عكس گرفتم، در راهي سبز پشت به دوربين عقب خاكريز مي‌رفت. سرش را به طرفم برگردانده بود و مي‌خنديد. چشمهايش دست نيافتني بود. گفتم: كجا، گفتا: به خون، گفتم: به كي، گفتا: كنون. گفتم: چرا، گفتا: جنون. گفتم: مرو خنديد و رفت.

 

خط از دوست عزیزم هادی پناهی

 

خداحافظ شكوفه شكفته شجره طيبه بسيج سيد حسين

            آن روز جمعه بود ساعت 7 سوار ماشين شده بوديم به آسمان هويزه نگاه كردم گفتم باز هم آقا نيامد و ندبه اي كه «اندكي صبر سحر نزديك است»

 

 

لینک نوشته

خاطرات۶ طلائيه

صبح جمعه ساعت 11 بود كه رسيديم طلائيه. طلائيه‌اي كه بوي فاطميه مي‌داد. طلائيه‌اي كه بي‌شك نقطه‌ طلايي اين سفر بود «نقطه عطف راز هستي» جايي كه همه‌اش بوي قبر شهيد پلارك را مي‌دهد، انگار ذهن زمين از وجود شهداي طلائيه عطرآگين شده است.اينجا ديار همت است. سردار خيبر لشگر 27 كه قلعه قلب فتح مي‌كرد. طلائيه دروازه مجنون است و يادش بخير وقتي با رفتن همت همه يتيم شدند و چه سخت بود براي برادر بزرگتر لشگر (حاج عباس كريمي) دلداري دادن برادران ديگر. طلائيه شاهد تلاش گروه تفحص بوده است كه براي پيدا كردن شايد آخرين رد پاي يك شهيد خاك‌ها را زير و رو مي‌كردند و چقدر سخت بود وقتي از شهيدي پلاكي به دست مي‌آوردي كه شماره‌هايش صحت غربت صاحبش بودند و با همان پلاك اميد چند ساله مادري را براي ديدن پسرش به نااميدي بدل مي‌كردي. چه خبرهاي داغي بود خبر پرواز بچه‌ها كه قاصدكها را هم مي‌سوزاند، چه كسي مي‌توانست مادري را در عزاي بچه‌اش بشناسد، مادري كه سر قبر نداشته پسرش سالهاي سال گل شمعداني وگلايل مي‌برد، چه كسي مي‌توانست همسري را بي‌همسر، فرزندي را يتيم نديدن پدرش و خواهري را بي‌برادر كند. خواهري كه تنور سينه‌اش از شعله بي‌تاب بود. وقتي به سمت قافله‌ بي‌مزارها مي‌رفتم و بچه‌هاي گروه تفحص را ديدم ياد دو بيتي قشنگ سيد محمد حسين ابوترابي افتادم:

 

تا كاشف غربت شهيدان گشتيم                             دنبال پلاك و استخوان در دشتيم

 

          مهدي به خدا اگر مجوز مي‌داد                                 دنبال مزار مادرش مي‌گشتيم

در طلائيه تا خدا فقط يك سجده فاصله بود اينجا همه‌اش تپه نور الشهدا بود. هيچ وقت شيريني تكه ناني را كه از دست مادر شهيدي گرفتم را فراموش نمي‌كنم همان مادري كه پر بود از صفا سبد مهربانيش. گفتم «دستت درد نكند». گفت «پير شي پسرم». دلم گرفت مي‌خواستم بپرسم مگر تو پسر نداشتي مگر تو نميخواستي كه او هم پير شود اما زبانم را گاز گرفتم چون نگاه مظلومانه و با افتخار آن مادر، آن حضرت صبر، تمام جوابهايم را داد دلش را ديدم پر بود از گل اميد و رضايت. همان دلي كه دريايي ترين دلي بود كه دلم مي‌شناخت حتي يك رگ از حسين دلش نمانده بود كه بوسه‌گاه تشنه‌اش را به‌آن مهمان نكرده باشد. جواب او را خودم دادم: مارَأيْتُ اِلّاجَميلا.

بلند شدم. از آنجا بيرون زدم ديگر عقلم كار نمي‌كرد دير شده بود، مي‌دانستم بچه‌ها منتظر من هستند خداحافظ طلائيه. خداحافظ قبله مه آلودة سترگ جنوب.

 نگاههاي سنگين تك تك همسفرانم مرا بدان داشت كه ديگر ساعت فكرم خواب نماند و دير نكنم. اما باور كنيد نمي‌شود. فكرش را بكنيد بخواهي يك ساعته: طلائيه را ببيني، بفهمي، كمي گريه بباري، خاك برداري و تازه اگر عكس گرفتن را بي‌خيال شويم، دو دقيقه وقت اضافه را هم كه اگر آوردي بايد براي جشنواره ره‌آورد خاطره بنويسي. سرعت نور هم كه داشته باشي كم مي‌آوري.

 

لینک نوشته

خاطرات۵ شلمچه

صبح روز پنج‌شنبه ساعت كمي از پنج گذشته بود كه از خواب بلند شدم هوا هنوز روشن نشده بود. اطرافم هيچكس نبود. كمي تعجب كردم. لباسهايم را پوشيدم و بيرون زدم اما هيچكس نبود به حياط آمدم حتي اتوبوس ها هم نبودند. كم‌كم ترس وجودم را فراگرفت يعني رفته‌اند و من اينجا مانده‌ام در حياط دبيرستان چند دور زدم اما احدي را پيدا نكردم، هيچكس نبود تمام وجودم خيس عرق شده بود در آن لحظات فقط صداي قلبم را مي شنيدم كه داشت از كار مي‌افتاد.

         در ناگهاني از حادثه از خواب پريدم علي بود، داشت مرا صدا مي‌كرد. ساعت را نگاه كردم كمي از پنج گذشته بود و تازه اذان به نواي شيرين حي‌علي‌الصلوه رسيده بود. امروز قرار بود به زيارت نسل آئينه برويم. شلمچه را مي‌گويم. شلمچه‌اي كه از ماه مي‌تابد شبيه سورة يوسف. ديار سفره‌هاي هر دو نفر يك كاسه، نان و پنير و مفاتيح و چه صبحانه‌اي بود آنروز كه با شور رفتن به شلمچه آنرا شيرين كرديم.

براي رسيدن به شلمچه بايد از دروازة خرمشهر مي‌گذشتيم. وقتي رسيديم به اين شهر اولين چيزي كه به چشممان خورد فلكه مقاومت اين شهر بود. يقين همه فلكه‌ها و خيابانها و كوچه‌هاي اين شهر نام مقاومت دارند. مقاومت براي پيروزي، مقاومت براي ماندن، مقاومت براي فردا و هزار هزار واژه كه همه رنگ مقاومت دارند. ساعت ده و پنج دقيقه بود كه رسيديم شلمچه اما كجاست اين ديار شلمچه، قتلگاه غنچه!! مي‌خواستم برايتان از شلمچه بگويم اما باور كنيد در شلمچه همه تحليل‌ها ته مي‌كشند و ذهنها ساكت مي‌شوند بي‌گفت و گو! شلمچه دارالعجب است فقط همين. من كه فقط از شلمچه گريه‌هاي قشنگش را فهميدم نيم ساعت اول گرية‌ شوق وصال شلمچه بود ونيم ساعت بعدي گرية تلخ وداع. شلمچه همان خاكي است كه تمام آبها هنگام وضو از آن وضو مي‌گيرند. شلمچه‌ همان جايي است كه پاره‌هاي دل آقا در آن پرپر شدند: «زپاره هاي دل من شلمچه رنگين است»

            بسمت مرقد شهداي شلمچه راه افتادم ودرآن مسير شلوغ چه چيزها كه نديدم. دستهاي قشنگ پيرمردي كه به ساحت سرخ اجابت دراز شده بود. جانبازي كه به عصاي دلتنگي اش تكيه داده بود. هم او كه در انتظار فصل شهادت پروندة دلش پوز امضاي تركش شده بود. و مادري كه مشت مشت خاك شلمچه را بالا مي‌آورد، قطرات اشكش سرازير مي‌شد اما فقط ساعت شماري در حصار سينه‌اش باقي مي‌ماند باور كنيد شلمچه مثلث برموداي خشكي است هيچ كس را نديدم كه اين جا بيايد اما خم نشود، زانو نزند و غرق اشكهايش نشود. نمي‌دانم ما صاحب چه گناهي بوده‌ايم كه در اين بيابان تيه گم شده‌ايم اما خوب كه فكر مي‌كنم مي‌بينم گناه ما فراموشي شهدا بوده است وگرنه آنها همه جا هستند مثل سايه با ما «همه جا خانة يار است كه يارم همه جاست.»

    شهداء

و بالاخره رسيدم سر چهار قبري كه گفته بودم برايم گمنام نيستند: سلام گلهاي پرپرم، پروانه‌هاي بي‌خاكسترم، بگذاريد صميمانه بگويم: سلام داداشهاي قشنگم! چقدر دلم برايتان تنگ شده بود، نمي‌دانم صدايم را مي‌شنويد يا نه، هر وقت كه يادتان مي‌كنم خورشيدهاي داغ مي‌بارند بر دلم. وقتي آسمان و زمين بر تنهاييتان اشك مي‌ريزد، اما كسي دردتان را نمي فهمد دلم مي‌گيرد.

            بلند شدم و چقدر سخت بود خداحافظي از آنها سخت تر از همه كارهاي سختي‌ كه فكر مي‌كردم خيلي سختند. خداحافظ اي ناي امن يجيب، خدا حافظ اي چهار قبر غريب، خداحافظ ريزعلي‌هاي داستان‌هاي كودكيم، محافظان ريل‌هاي عاشقي، اي به قنداق زخم پيچيده‌هاي نجيب.

            از مقبره بيرون آمدم، كثرت نمايشگاه‌ها هم وقت زيادي براي ديدن مي‌خواست هم حوصله زياد، به طرفشان نرفتم خدم را به دست دلم دادم. آخر چشم كه دل ندارد راه را پيدا كند در شلمچه زمان هم ناي راه رفتن نداشت. انگار او هم در اين برمودا غرق حيرت شده بود. خورشيد وسط آسمان به ما نگاه مي‌كرد. عده‌اي از بچه‌ها در گوشه‌اي نشسته بودند حسين حسين مي‌گفتند. به طرفشان رفتم چشمم به تابلويي افتاد كه غريبانه سر برسيم خاردارهاي خط مرزي گذاشته بود و با آهي جانسوز راه كربلا را نشان مي‌داد. زانو زدم اشك بود كه از چشمانم فواره مي‌زد. ياد مرز خسروي افتادم و مرحوم ابوترابي كه پاك بود و خدمتگزار. تلخي وداع از شلمچه را با شيريني سلام به خرمشهر تحمل كرديم. حوالي ساعت 12 بود كه رسيديم خرمشهر و به سمت قلب تپنده‌اش يعني مسجدخاطره انگيز جامع حركت كرديم. ياد شهيد محمدي شهر پسند بخير وقتي كه پرچم پيروزي را در همين مسجد برافراشت تا نشانه‌اي باشد آغازگر جشن حماسه سوم خرداد. خرمشهر همان شهري است كه بليط ديدنش را به ثمن محبت مي دهند، اينجا فرهنگ نامة مصور ايثار و مقاومت است، فرهنگ نامه‌اي كه در آن حماسه را طولاني‌ترين كلمه معني كرده‌اند و مقاومت را به نشانه 34 روز مقاومت در 34 صفحه دل نوشته‌اند. اينجا شهر نوجوان 13 هزار ساله است، اين جا شهر ايران آراست، سيد محمد جهان آرا. ياد شهيد اقارب پرست بخير تانك تعمير مي‌كرد مسلح مي‌شد تا خونين شهر را در آزادي ببينيد. اينجا شهر مردم با وفا و مقاوم است، مقاومتي كه نگذاشت اهواز با الف و لام معرفه شود. همان مقاومتي كه خرمشهر را بر روي تابوت نام المعمره آزاد كرد. داغ عهد نامه گلستان هنوز بر دلمان مانده است، اي خدا، اگر اين مردم نبودند خرمشهر را با كدام عهدنامة نا نوشتة‌ نحسي تفكيك مي‌كرديم. وقتي در مسجد جامع نماز مي‌خواندم كشش قبله‌ را به خوبي حس مي‌كردم. آخر من چندين كيلومتر به جبهه نزديك شده بودم، همان قبله‌اي كه دشمنم هم چون ابرهه از آن مي‌ترسد. پس از صرف ناهار سري هم به موزه مقاومت اين شهر زديم پر بود از رنگين‌نامه‌هاي شهادت: امام را تنها نگذاريد، انقلاب را حفظ كنيد، خواهرم حجاب تو سُرخ‌تر از خون من است. و هزاران هزار گفته‌اي كه بي‌شك در اين سطور گنگ كاغذي من نمي‌گنجد. خرمشهر با خاكي بوسيدني، گلهايي بوسيدني و دستي كه هميشه پشت سر اوست همان دستي كه او را آزاد كرد. گنجشك آزاد شده از بند، به دست خدا، خرمشهر، خداحافظ.

            وقتي رسيديم اهواز شب بربام اهواز بال گشوده بود، روز خوبي بود،خوبتر از همه خوبيها!!

  

لینک نوشته

خاطرات ۴ فکه

بعد از وداع با دهلاويه به بستان رسيديم و پس از صرف ناهار و اقامة نماز جماعت چون وقت كم بود به سمت فكه راه افتاديم ساعت سه و نيم بعدازظهر چهارشنبه بود كه رسيديم فكه، ميعادگاه زمينيان آسماني شُهرت. نسيم گرمي مي‌ورزيد نسيمي كه مويه كنان بوي كربلا را مي‌آورد. در فكه فقط سكوت بود كه حرف مي‌زد،سكوت غريبي كه نمي‌گذاشت اشك‌هايم پشت چشم‌هايم آرام بگيرد. سكوتي گويا تر از تكلم فرياد كه از چهار سو در گوشم صفير مي‌كشيد. آنجا حجله‌اي بياباني ديدم كه مزار شهيد گمنامي را نشان مي‌داد شهيد گمنامي كه هيچوقت براي من گمنام نبوده است. او را خوب مي‌شناسم شُهرتشان اسلامي است و اسم كوچكشان ايران، فرزند روح‌الله. آنها را در هفت تپه ديده بودم و اينجا در فكه روي همين رمل‌ها. دستم را در شبكه‌هاي حجله‌اش كره زدم. به او گفتم هر چند مي‌گويند با يك گل بهار نمي‌شود اما تو اينجا، تنها بهار بي‌پاييزي‌. اي به سادگي آب از ناودان هر دل جاري. خود را به حجله‌ات دخيل مي‌بندم تو را به خدا دعايم كن كه ما هم مثل شما مثل چفيه با وفا باشيم، كه هميشه با علي باشيم. گفتند تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.

   

    فکه

اما كدام شقايق، تو خود شاهد باش، من كه شقايقي نمي‌بينم در اين شهر غريب،حتي چشمهايم را هم شسته‌ام و از مغز سرم آويزان كرده‌ام ولي شقايق‌ها هم مصنوعي شده‌اند. لاله‌ها هم ديگر ناي ماندن ندارند. مردم لالة واژگون را دوست دارند. مردميكه خيلي زود ذهنشان تار عنكبوت بست و تو را از ياد بردند تا اين گونه مزارت بوي بقيع بدهد. مردمي كه براي آن كه وجدانشان آرام باشد برايش تشك پرقو مي‌اندازند. مردمي كه در شهري زندگي مي‌كنند كه در دادگاهش براي مظلوميت تو مطالبة سند كرده‌اند. شهري كه در آن سهم ابوذر غريبي است يوسف‌هايش از ترس برادرانش خواب ندارند شهري كه تشييع بي‌پيكر تو را، جاي خالي تو را در كفنت از ياد برده است. هر چند مي‌دانم كه خدا جاي حق نشسته است. و ما به بركت خونتان به آفتاب سلامي دوباره خواهيم كرد. اي مردم بيدار شويد شهدا ما را فرا مي‌خوانند بي‌آنكه گذر زمانه كمترين غباري بر پيام رساي شان نشانده باشد.

 

کربلا

 

 

در غروب فكه به ياد غروب آويني افتادم. فكه همانجايي است كه مين‌هاي والمريش با آن شاخكهاي عبوس از خدا بي‌خبر بد قواره يك روزي آويني را از ما گرفتند و انگار آنجا زمين هم خاك بر سرش مي‌ريخت و غزل غزل جسدش را مي‌سرود، ولي به آويني گفتم گاهي نبودن بهترين دليل حضور است، تو مرد چشم هنري و من هيچوقت تو را كه مرگ را به سخره گرفتي فراموش نخواهم كرد.

 

لینک نوشته

خاطرات ۳ دهلاويه

صبح روز بعد حوالي ساعت 8 و 20 دقيقه بود كه رسيديم دهلاويه. يادآور شهيد چمران، مرد مردان و بنايي در خور نامش كه چون نگيني در دشت آزادگان خودنمايي مي‌كرد. وقتي از اين بنا ديدن مي‌كردم در اين فكر بودم كه چمران چه حالي داشت وقتي در اين جا به مراد دلش رسيد، مرادي كه نه فقط در دهلاويه كه در جنوب لبنان، در بلندي‌هاي كردستان، در نبرد پاوه و در انديمشك به دنبالش مي‌گشت، پس از ديدن آن بناي زيبا به موزه عكس‌ها و يادگاريهاي اين شير خستگي‌ناپذير جنگهاي نامنظم رفتيم تا از آنجا هم بازديد به عمل بياوريم. چمراني كه عصر دلاوريهايش گوش فلك را كر كرده بود. هم او كه انديمشك را از حلقوم خفاجيه زنده زنده بيرون آورد. وقتي بنا به دعوت مسئولين موزه‌ روي صندلي‌ها نشستيم تا فيلم دقايق آخر وداع چمران با اين دنياي خاكي را بيينيم، شايد هيچ كداممان فكر نمي‌كرديم كه چه حالي به ما دست خواهد داد. هنگام پخش فيلم با چشمان خودم ديدم كه همه ناظران پردرآورده بودند. همه دلشان مي‌خواست پرواز كنند، مثل چمران، آزاد و رها. آزادي كه ارمغان زخم سينه چمران بود. به يقين هيچ پرنده‌اي نيست كه مديون پرواز تو نباشد مصطفي. وقتي ديدم كه ياران و اطرافيانت در تكاپو بودند تا تو را حتي شده براي چند لحظه زنده پيش خود نگه دارند تازه فهميدم كه دهلاويه فقط محل وقوع حادثه بود و فقط يك بهانه‌ بود براي پريدنت. اشك‌هايي گرم كه از كوچه‌هاي گونه‌هايمان راه مي‌سپرد و امان حرف زدن را از همه ما گرفته بود. فيلم را كه مي‌ديديم يك لحظه شك كردم چطور ممكن است مصطفي به زمين آمده باشد. ترسيدم نگاهش را جعل كرده باشند اما نه، صدا، صداي خودش بود «دل غم زده و دردمندم آرزوي آزادي مي‌كند و روح پژمرده‌ام خواهش پرواز دارد» شما با خانمان خود بمانيد كه ما بي‌خانمان بوديم و رفتيم. چمران از چه مي‌گويي، تو نور هر خانماني، عكست خورشيد بي غروب لطف و صفاست. بمان هنوز هم ما در مسجدهايمان تو را ياد مي‌كنيم، مي‌دانم ختم قرآن تو را شادتر مي‌كند، جشنواره وحي با شكوه‌تر است. فيلم تمام شده بود ولي هيچ كس ناي بلند شدن نداشت انگار تازه خبر شهادت چمران را شنيده باشند. دكتر رفت بي‌آن كه آنگونه كه بود بشناسيمش. دهلاويه اولين شگفتي اين سفر بود و بي‌شك آخرين شگفتي  نخواهد بود.

لینک نوشته

خاطرات۲ـشب دوم

                              بسم الله الرحمن الرحيم

نمايان شدن مردان عقال بر سرودشداشه پوش و زنان پوشيده در چادرهاي عربي ما را مطمئن كرد كه بالاخره فصل انتظارمان براي رسيدن به اين شهر پايان يافته و ما اكنون قدم به اين شهر گذاشته‌ايم. همه چيز عادي است، مثل شهرهاي ديگر اما با حال و هوايي عجيب و البته غريب‌تر، گشت زدن در خيابانهاي اهواز آن هم در آن هواي گرم همه ما را كلافه كرده بود. در راه از چند نفر راه  مقصدمان را پرسيديم و بالاخره بعد از ساعتي گشت زني به مقصدمان رسيديم. جايي كه اگر خدا بخواهد شبهاي ماندنمان در اين شهر را در آن به صبح خواهيم رساند. وقتي در دبيرستان اسوه اهواز از اتوبوسها پياده شديم تازه‌ نواي اذان بر مؤذنه‌هاي شهر پيچيده شده بود.

 

  یادش بخیر          

   

 

شب اول شب غريبي بود. اضطراب عجيبي در آن تاريكي تمام وجودم را فرا گرفته بود در آن لحظات به فكر فردا بودم انگار كسي در گوش دلم نجوا مي‌كرد كه نكند با دست‌ خالي از اين سفر برگردي. دلم مي‌خواست با طناب عقربه‌هاي ساعت را مي‌كشيدم و اين شب دراز را به صبح مي‌رساندم يقين فردا روز ديگري خواهد بود. تجربه‌اي نو كه از الان براي امتحانش لحظه شماري مي‌كنم.

 

 

لینک نوشته

 
 
پژوهشی در قرآن
یا کریم
بی قرار ظهور
منتظر ظهور
فتوبلاگ من
مرکز فرهنگی شهید آوینی
تدبیر
به یاد او
جمعه ها با حافظ
آقای خامنه ای سلام
پاک باش و خدمتگزار
شهید ستان
انتظار ظهور
ارتش ایران
خاطرات سفید
يک آسمان ستاره
شهدای تفحص
صدای شهيد همت
صدای شهيد حسن باقری
صدای شهيد چمران
صدای شهيد حسن خرازی
صدای شهيد مهدی زين الدين
صدای شهيد مهدی باکری
صدای شهيد کلهر
دستنوشته های يک کج و معوج ۱۶ ساله
باران
مسافر
خاطرات جبهه
پلاک يعنی هويت
ساقی ميکده
خاطرات جبهه


پشتیبان
پرشین بلاگ