*******عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو .... و این هر دو، عقل و عشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود، اگر چه عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نبرد، عشق را در راهی که می رود، تصدیق خواهد کرد؛ آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصله ای نیست اکنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را***************

 
 
 

هويزه

 پس از دهلاويه همسفر قطرات ريز باران به سمت هويزه روان شديم. اما هويزه براي ما که دانشجو بوديم شور ديگري داشت. به هويزه که رسيديم و از ماشينها پياده شديم نواي گرم حاج صادق آهنگران شور خاصي به آنجا داده بود. بر خلاف همه جا که دوستان گاها با هم حرف مي زدند اينجا ديگر با صداي گرم پخش شده از بلندگوها، لب به سخن باز نمي کردند. اينک ديگر ما مانده بوديم ولاله هاي پرپر هويزه.قبل از اينکه به ديدن مزار شهداي هويزه برويم کفشهايمان را در آورديم و همه باهم به سمت مزارشان حرکت کرديم. ديدن لاله هاي مصنوعي انجا ما را بسيار غم زده مي کردند. شنيدن اتفاقات افتاده در انجا ما را بيشتر در غم فرو مي برد اما چيزي که دلمان را جلا مي داد و دلاوري ها و کرامات شهداي آن منطقه بود. اما در آخر که راوي از هويزه مي گفت من فهميدم که چرا هنگام آمدن به اينجا در دل ما شور خاصي حاکم بود. مطلب زير بود که به ما قو مي داد:« مي دانيم که حماسه هويزه که به عنوان اولين حمله سراسري ايران سازماندهي شده بود ، تعداد زياد شهيدان که از 29 شهر مختلف کشور بودند ، موجي از شهادت طلبي در همه کشور ايجاد کرد . . بنا به گفته بسياري از رزمندگان خوزستاني ، شهادت حسين علم الهدي که در ماههاي شروع جنگ مسؤل تقسيم بندي نيروهاي اعزامي سراسر کشور به خوزستان بود و سخنرانيهاي آتشين وي که از صداي جمهوري اسلامي در همه جبهه ها و شهرهاي خوزستان طنين افکن شد ، موجي از شهادت طلبي در استان خوزستان ايجاد کرد . همچنين خبر شهادت مظلومانه دانشجويان پيرو خط امام ، که از شهرهاي گوناگون بودند ، در تمام کشور موجي از شهادت طلبي در جوانان به وجود آورد.» 

        سرعت شهادت

پس مسأله هويزه يک تاريخ خشک و بي روح نيست ؛ هويزه با بيش از 140  شهيد ، فرهنگ مقاومت را سرمشق چگونه جنگيدن قرارداد و عاشوراي حسيني را از بايگاني تاريخ تشيع وارد کارزار نمود.اين چنين بود که ما از هويزه درس آموختيم و دانستيم که دانشجو بودن يعني چه و ناموس پرست بودن يعني چه

لینک نوشته

دهلاويه (چمران)

صبح روز بعد پس از صرف صبحانه به سمت دهلاويه راه افتاديم. همان صبح باران شديدي آمده بود که همه جا را خيس کرده بود . نم تازگي و طراوت را به منطقه بخشيده بود. در همان لحظه ياد يکي از فيلمهاي روايت فتح افتادم که شهيد آويني پس از يک عمليات پيروزمندانه چنين مي گفت:« صبح پيروزي هر چند هنوز فضا از نم باران آکنده بود اما آفتاب دل مؤمنين همه جا را گرم کرده بود...» اما اينجا آفتاب از نوع ديگري بود . اينجا آفتابِ حضور شهيد چمران آن ابر مرد تاريخ حماسه ايران به جاي جاي اينجا گرماي دلگشايي بخشيده بود. حتي اين ساختمان محل دهلاويه نيز مانند استقامت چمران رخ نمايي مي کرد. انگار چمران هنوز در اينجا ايستاده و با آرامش وقار وعرفاني که همه از آن سخن مي گفتند با همه سخن مي گفت.اما يک سوال در ذهن من نقش بسته بود که چرا چمران آن همه افتخارات خود را که در دوران دانشجويي خويش بدست آورده بود رها کرده و در اينجا به دنبال چه بود؟  بله همان عرفاني که ديگران را به حيرت وا داشته بود باعث شده بود که چمران را به ملکوت سوق دهد. داخل ساختمان که مي رفتي مسئولين يک نمايشگاهي ترتيب داده بودند تا شايد گوشه اي از حماسه هاي اهالي دهلاويه را نشان دهند.

فاطمیه(به مناسبت فاطمیه - طراحی از خودم)

 

پس از بازديد از نمايشگاه براي ما فيلمي از شهيد چمران نشان دادند. که قطرات درشت اشک تمام تماشاگران را بر گونه هايشان جاري ساخت. من تا به حال فيلمي نديده بودم که تماشاگران جملگي بر آن گريه کنند. من که ايستاده اين فيلم را تماشا مي کردم، ديگر پاهايم توان ايستادن نداشت. در گوشه اي  نشستم و با چشماني اشک آلود نظاره گر شدم. وقتي گوشه اي از مناجات ايشان پخش مي شد ديگر باور مي کردي که شهداء در روي زمين نبودند بلکه فقط براي ما که زميني هستيم تجسم وجودشان به روي زمين نقش بسته بود. چه طور ممکن بود چنين شخصيتي با چنين نگرشي فقط به دنبال جنگ و دفاع آمده باشد. چمران به دنبال چيز ديگري بود اما مراد دل خويش را در دهلاويه يافته بود.

 

 

لینک نوشته

پادگان علی بن ابی طالب(ع)

همان شب براي استراحت به پادگان علي بن ابي طالب رفتيم. اين جا نيز محل سازماندهي عده اي از بسيجيان سلحشور بوده است. اينجا نيز به خود فرماندهان بزرگي ديده است، که بزرگترين آنها شهيد زين الدين است. از عظمت وجودي اين مرد تاريخ ساز هر چه بگويم کم گفته ام. اگر به يکي از عکسهاي اين شهيد بنگري آرامش و استقامت وجود را به طور کامل در چهره اش خواهي يافت. خيلي دوست داشتم اين شهيد بزرگوار را از نزديک ببينم. انگار حرفهاي زيادي داشتم که بايد به او مي گفتم ولي چه کنم که قدمهاي خاکي من هيچ گاه به قدمهاي افلاکي او نمي رسد. اينجا يک حمام معروف هم داشت که به قول راوي در خاورميانه تک بود!.

                گمنام

 

آن شب در دل بچه ها چه طوفان عظيمي شکل گرفته بود که نگاهشان از درون پر تلاطمشان حکايت ميکرد.اما اين طوفان فقط با ذکر زيارت عاشورا فرونشست و ناله هاي دوستان در دل زمين و درختان آن ماندگار شد.پس از آن زيارت عاشورا آرامش دوباره به نگاه بچه ها برگشت و همه را به خواب شب فرو برد

 

لینک نوشته

الوار طلائی

 

اما مثل اينکه تقدير ما، در اين سفر بسيار با شهداء نزديک بود. قبلا شنيده بوديم براي سازماندهي نيروها و تقويت نيروها، بسيجيان را به دوکوهه مي آوردند. ما نيز به دليل تاريکي هوا و نزديک بودن دوکوهه در مسير حرکتمان، به اولين جايي که قدممان رسيد دوکوهه بود. آيا مي داني دوکوهه کجاست؟ آري دوکوهه جاده سبز راه شهادت است، از اينجاست که شهداء راه خويش را براي شهادت باز مي کردند. وقتي راوي از حسينه شهيد همت و چگونگي احداث اين حسينه سخن مي گويد، وقتي از ناله هاي شب و نماز شب خواندن شهداء کنار ستونهاي اين حسينه حرف مي زند تازه مفهوم کلام شهيد آويني را مي فهمي که مي گفت:« دوکوهه مغموم است و دلتنگ ياران عاشورايي خويش...» اما سکوت دوکوهه، ساختمانهاي خالي آن ،جملات روي ديوارهاي آن، ميدان صبحگاه آن و... بيان کننده همه اتفاقاتي است که در اين مکان افتاده است، اصلا دو کوهه راوي نمي خواهد. اگر بيشتر دقت کني و گوش جسم را ببندي و گوش دل را باز کني ميتواني صداي شهيد همت را که در دل صبحگاهان به نسيم سحر گاهي سپرده است را بشنوي که همواره در دل ما طنين انداز بود. يکي از چيزهايي که بسيار جالب توجه بود نوشته هاي روي ديوار بود. روي يکي از ديوارها نوشته بود« اي کساني که بعدا به اين ساختمان ها مي آئيد. تو را به خدا با وضو وارد شويد» و فقط او مي دانست که چگونه و چرا وضو بايد گرفت و تمام معناي وضو گرفتن براي معبود خويش را با جملاتي روي ديوار بيان کرده بود. براي اينکه به نماز جماعت برسم از حوض مقابل درب حسينيه وضو گرفتم، که اين وضو براي هميشه به يادگار از شهداء بر روي جوارح مسح شده مان باقي ماند. در کنار دوکوهه يک ريل قطار وجود دارد که آخرين ايستگاه قطار براي اعزام نيرو بوده. مي دانم که آغاز ريل قطار از دل خانواده هايي است که هزاران چشم به راه اين الوار ريل ها دوخته اند. نه! بگذاريد بهتر بگويم آغاز اين ريل ها از دل مادران و بلکه فرزندان و همسران شهيداني ميگذرد که ختم و ادامه اين ريلها را به سوي آسمانها و به سمت معبود بي همتا باز کرده اند. 

                    دستنوشته شهید آوینی

بعد از نماز مغرب و عشاء براي استفاده بيشتر از اين مکان قدمي در بين ساختمانهاي آن زدم و چند عکسي از آنها گرفتم. از دوکوهه همان طور که نيرو ها نفس تازه اي مي گرفتند ما هم نفس تازه اي براي زندگي کردن گرفتيم.

دو کوهه شروع خوبي براي زندگي تازه من بود.

 

 

لینک نوشته

نظر خواهی و مسافر

سلام دوستان

لوگوی وبلاگم را هم درست کردم که شما می تونید در اینجا آدرس لوگوی وبلاگ من را پیدا کنید و در وبلاگتان قرار بدید. البته اندازه بزرگتر و قشنگترش هم برای استفاده شما نیز در اینجا قرار دادم که می تونید برید و ببینید. راستی پس از این که این لوگوها را دیدید نظر خودتون را بدید. و حرف آخر هم اینکه خط معلی ای که در لوگو می بینید توسط دوست عزیزم آقای هادی پناهی نوشته شده.

                                                ****************************

امروز روز حرکت بود. هنگامي که از شهر خارج مي شديم، تو گويي کوههاي اطراف شهر ما را بدرقه مي کنند، و خورشيد از جنوب ما را به سمت خود با تلؤلؤ انوار خويش مي کشاند که در اين کشاکش هيچ کس جز شهداء نيست که همراه ماست و با تمام وجود در دل و روح ما رسوخ کرده اند، و در تمام سفر کليددار دل مايند.حتي زمين نيز بي کار نبود و دايم در راهي که با او همسفر بوديم لحظات ما را در خود ثبت مي کرد. در آغاز سفر در درون بچه ها شور و شوق عجيبي وجود داشت.من نيز داشتم به اين فکر مي کردم که:

                  راهی

 

« در سفر حجي که توفيق حضور داشتم وقتي از مدينه حوله احرام بستيم و آماده حضور در وجود اله بوديم، شوري وصف ناپذير از درونمان به تمام قواي احساسيمان دستور حرکت مي داد.» اما الان که در سفر راهيان نور قرار گرفته ايم نيز اين حضور قلب براي تمام دوستانمان ايجاد شده بود و با اينکه شور عجيبي عمق دل همه را مي لرزاند اما آرامش عجيبي نيز برايمان پديد آمده بود. شايد همين آرامش بود که تمام افراد داخل اتوبوس را به خواب عميقي فرو برده بود- حتي اين آرامش هنگام نگاشتن اين سطور نيز در من حاصل شده و قلم در دستم به راحتي مي رقصد- من نيز از اين سکوت سنگين داخل اتوبوس استفاده کردم و کتابي از شهيد آويني را براي خواندن در دست گرفتم و هر از چند گاهي مي ديدم که تابلوهاي راهنما نويد رسيدن به شهر عشق را مي دهند. در قسمتي از دستنوشته هاي شهيد آويني چنين نوشته بود:« عقل مي گويد بمان و عشق مي گويد برو .... و اين هر دو، عقل و عشق را، خداوند آفريده است تا وجود انسان در حيرت ميان عقل و عشق معنا شود، اگر چه عقل نيز اگر پيوند خويش را با چشمه خورشيد نبرد، عشق را در راهي که مي رود، تصديق خواهد کرد؛ آنجا ديگر ميان عقل و عشق فاصله اي نيست اکنون بنگر حيرت ميان عقل و عشق را»

راننده اتوبوس نيز که شخص اهل دلي بود،( براي کمک راننده) شروع کرده بود به ذکر مناقب شهداء و رواياتي که از زمان جنگ در ذهن کهن خويش جاي داده بود. و من نيز هنوز با کتاب دستنوشتهاي شهيد آويني مشغول بودم.

 

 

 

 

 

 

 

لینک نوشته

راهی

وقتي اسمم در ليست مسافران خطه شقايقهاي مجنون ديدم، هرگز باورم نمي شد باز هم شهداء من را طلبيده اند. مي دانستم ، جايي که مي روم براي تفريح نيست بلکه جايي است که عروج فرشتگان الهي از اين نقطه زمين بوده است و با پاهاي خاکي خويش چگونه مي توانستم قدم در چنين راهي بگذارم.

اما با مدد از شهداء با بيت زير سفر عشق خويش را آغاز کردم:

       دوستی

نسيمي جان فزا مي آيد

                               بوي کرببلا مي آيد

 

 

لینک نوشته

وداع

فرداي آن روز ساعت 11 بود كه رسيديم شوش و بيان امير زبان مولاي متقيان كه: مَنْ زارَ اَخي دانيال كَمنْ زارَني. مقبراي مخروطي با هزار گوشه و قشنگ و زيارتي كه از ذهنم هيچ گاه پاك نخواهد شد. تا ظهر در شوش بوديم و پس از اقامه نماز و صرف ناهار عازم دارالقرار بچه‌هاي فاطمه شديم. در روزي كه عرفه روي تقويم روز نهم ذي‌الحجه نشسته بود. ذي‌الحجه‌اي كه شمار روزهاي سال را با قدم‌هاي ماه بيان مي‌كند امروز روز امتحان‌هاي سخت است روز عرفه روز مناجات. ساعت 4 بود كه رسيديم دوكوهه. دوكوهه‌اي كه طعم غريب پرواز مي‌دهد. دعاي عرفه آغاز شده بود و چه زيبا و عاشقانه حسين با خداي خود حرف مي‌زد. حسيني كه دست به آسمان بلند كرد تا عصر عرفه گُر بگيرد از آتش اين كلمات. ستايش كرد خدا را با 7 عضو خويش به 70 ركن اعضاي خود و اين عاشقانه‌هاي دعاي عرفه بود. حسين اركان پيكرش را به تيغ توبه تنبيه مي‌كند اي خدا، سيدالشهدا اين گونه با تو گرم مي‌گيرد توبه از گناه دينداري ماست‌آقا، كه شما دِين قصور ما را گردن مي‌گيريد

                وداع

اي خدا روز عرفه آمد و رفت و ما اينجا در دوكوهه اسم خود را بر دست قنوت آقايمان حسين نوشتيم كه خود گواه باش روزي كه ما را بر سر دست مي‌گيرند و جماعتي با فرياد تهليل رهسپار قبرمان مي‌كنند. گواه باش به روز قيامت اي الله،آبروي اشك ما به چشمه‌ي چشم گريان حسين است و چه حزني مي‌نشيند بر دل در اين عصر عرفه و اينكه نيامد آن آقاي مهرباني كه قرار بود در عرفه دوستدارانش را بخرد. سال بعد كجاي اين دنياي خاكي هستيم، شايدسال ديگر كه بيايد چشم‌ها در تاريكي قبر پر از خاك مرگ باشد و چه غروب غريبي بود غروب دوكوهه ما چادرهاي دلمان را از دوكوهه در عصر عرفات جمع مي‌كرديم بي‌آنكه چشممان به جمال مهدي فاطمه روشن شود.

دل به داغ بي‌كسي دچار شدنيامدي                        چشم ماه و آفتاب تار شد نيامدي

 

وقتي در حسينيه جمع شديم به خدا ديدم كه هنوز درياي چشمان بچه‌ها طوفاني است. ما با عظمت دهلاويه و هويزه، با مظلوميت شلمچه و طلائيه كنار آمديم اما زير بار غربت دوكوهه كمدهايمان شكست و چه آسمان قشنگي بود آسمان خدا رنگ شب دوكوهه. در دوكوهه وقتي هوا تاريك مي‌شود تازه‌ چشمها مي‌بيند. شبهاي دوكوهه هيچ وقت تاريك نيست و شب تازه اول فجر است به يقين رمز خلقت دوكوهه در شب‌هاي آن خفته است. شب‌هايي كه هيچ وقت صداي حاج محسن گلستاني را گاه خواندن دعاي كميل فراموش نمي‌كند.

و چه سخت بود وداع با دوكوهه، ديار قوم عشقي كه بر آن عذاب هجران نازل شده بود جايي كه انسان در آن نيازمند تسبيح دانه دانه‌ مي‌شود. ما به طرف اتوبوسها حركت مي‌كرديم در حالي كه اصلاً دلمان نمي‌خواست از دوكوهه جدا شويم. برايمان دعا كنيد كه شهدا ما را يك بار ديگر بطلبند و دوكوهه باور نكند كه داريم برايش دست تكان مي‌دهيم و از او خداحافظي مي‌كنيم. وقتي همه در اتوبوس جمع شديم سكوتي عجيب حاكم بود. همه در شوك خداحافظي مانده بودند. انگار چيزي از درونم فرياد مي‌كشيد: دو كوهه هرگز فراموشت نمي‌كنم. با تمام وجودم حس مي‌كردم كه اتوبوس ما سنگين‌تر شده است نه به خاطر سوغات‌هايي كه خريده بوديم. نه به خاطر خاكهاي قشنگي كه از طلائيه با خود آورده بوديم. بلكه به خاطر جوانه‌هايي بود كه همه ما زده بوديم. تازه فهميدم آن صدايي كه داشت ما را بدرقه مي‌كرد صداي چه بود، بي‌شك آن صداي شكفتن ما بود. صداي بهار مي‌آيد، بهاري كه تعجب سبزي است در چشم خاك و ما مي‌رويم تا سلام دوكوهه و حاج عمران و شرهاني و زبيدات را تا افق‌هاي دور با خود ببريم. همه ما مطئمن هستيم كه راهيان نور راهشان را پيدا خواهند كرد.

قلبم سبز مي‌گويد كه پيروزي از آن قبيله قبله است

                                                                        آب هست

                                                                             خاك هست

                                                                                    جوانه خواهم زد

                                                                                                به بهار بگو

لینک نوشته

 
 
پژوهشی در قرآن
یا کریم
بی قرار ظهور
منتظر ظهور
فتوبلاگ من
مرکز فرهنگی شهید آوینی
تدبیر
به یاد او
جمعه ها با حافظ
آقای خامنه ای سلام
پاک باش و خدمتگزار
شهید ستان
انتظار ظهور
ارتش ایران
خاطرات سفید
يک آسمان ستاره
شهدای تفحص
صدای شهيد همت
صدای شهيد حسن باقری
صدای شهيد چمران
صدای شهيد حسن خرازی
صدای شهيد مهدی زين الدين
صدای شهيد مهدی باکری
صدای شهيد کلهر
دستنوشته های يک کج و معوج ۱۶ ساله
باران
مسافر
خاطرات جبهه
پلاک يعنی هويت
ساقی ميکده
خاطرات جبهه


پشتیبان
پرشین بلاگ