*******عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو .... و این هر دو، عقل و عشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود، اگر چه عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نبرد، عشق را در راهی که می رود، تصدیق خواهد کرد؛ آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصله ای نیست اکنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را***************

 
 
 

يک حرف بس است

                                                بسم رب الشهدا

اين مطلب زيباست بخونيد:

وقتی فرزندان یعقوب با پدر گفتند برای ما در برابر خطایی که کرده ایم، از خدا آمرزش بخواه، یعقوب به آنان گفت: در انتظار سحرگاه شب جمعه بمانید که آنگاه وقت اجابت دعاست. آن جوان کرمانی نیز در آن شب جمعه ماه مبارک رمضان وقتی صدای مؤذن را شنید سفره سحر را جمع کردو باخود گفت: امروز می دانم حاجت خود را کجا ببرم! شنیده بود که آن روز در شهر او یاس سپید می آورند...شهید می آورند!

... و او از اولین کسانی بود که رسید به آن قافله گمنامانی که در عرش از همه آشناترند. زیر تابوت شهیدی را گرفت، گریه کرد، التماس کرد، پرچم سه رنگ را غرق در بوسه کرد... تو را نمی شناسم، نمی دانم که هستی، اما می دانم اگر بخواهی می توانی واسطه شوی گره ا ز کارم بگشایند.

گرفتارم، به هر دری زده ام باز نشده، اگر حاجت نداشتم اینجا نمی آمدم...

آن قافله می رفت و او با شهیدی که نمی شناخت، نجوا می کرد، هر چه می گذشت آرام تر می شد، گویا به دلش برات شده بود که حاجتش را گرفته است.

             هر جا که دری هست به شب دربندند                    الا در دوست را که شب باز کنند

- تو را نمی شناسم!... آشنایی نمی دهی؟

: من غریبه نیستم، آشنایم، همان شهیدی که امروز مونس تو بود. وساطت کردم، حاجتت برآورده شد.

اما من نیز از تو خواسته ای دارم. سالها پیش که مادر پیرم را ترک کردم و به سوی جبهه رفتم، او هرگز گمان نمی کرد دیگر پسرش را نخواهد دید، فکر نمی کرد دیدار ما به قیامت باشد. من مفقود شدم و کسی از من خبری برای این پیرزن نیاورد، این سالها برای او یک عمر گذشته، ما اهوازی هستیم، می خواهم بروی و به مادرم خبر دهی که پسرت آمده، این قدر هر که در می زند، به هوای دیدار من ندود پشت در! مات مانده بود! بیدار است یا خواب؟!

می روی اهواز، فلان خیــابـان، پلاک... سراغ خانه شهیـــد را می گـیری، در آن خیـابـان جــز خــانه ما خانــه شهیدی نیست...

برای خودش نیز شگفت می نمود، آنچه در عالم رؤیا می دید یادش نمی ماند اما جزء جزء این خواب را به خاطر سپرده بود! با خودش زمزمه می کرد:      

اهواز، خیابان... پلاک...

صبح بار سفر بست و راهی اهواز شد. پایش نکشید به نشانی او برود، رفت بنیاد شهید. رئیس بنیاد را دید و ماجرا را گفت. با زدن تکمه های کامپیوتر و دادن آن نشانی بر روی مانیتور نام مطهر شهیدی نقش بست

لینک نوشته

 
 
پژوهشی در قرآن
یا کریم
بی قرار ظهور
منتظر ظهور
فتوبلاگ من
مرکز فرهنگی شهید آوینی
تدبیر
به یاد او
جمعه ها با حافظ
آقای خامنه ای سلام
پاک باش و خدمتگزار
شهید ستان
انتظار ظهور
ارتش ایران
خاطرات سفید
يک آسمان ستاره
شهدای تفحص
صدای شهيد همت
صدای شهيد حسن باقری
صدای شهيد چمران
صدای شهيد حسن خرازی
صدای شهيد مهدی زين الدين
صدای شهيد مهدی باکری
صدای شهيد کلهر
دستنوشته های يک کج و معوج ۱۶ ساله
باران
مسافر
خاطرات جبهه
پلاک يعنی هويت
ساقی ميکده
خاطرات جبهه


پشتیبان
پرشین بلاگ