*******عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو .... و این هر دو، عقل و عشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود، اگر چه عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نبرد، عشق را در راهی که می رود، تصدیق خواهد کرد؛ آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصله ای نیست اکنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را***************

 
 
 

ذکر محبوب

سلام

اين مطلب را يکی از دوستان خوبم فرستاده(ذکر محبوب):

بسم الله الرحمن الرحيم

 

دعا كنين حج بشه روزي همه انشاءالله.

بريم و بگيم احرام مي بنديم به نيابت عرش نشينان

مكه اگر مشرف شديم، فرصتي دست داد، به نيابت "شهدا" هم محرم شويم! احرام كه مي بنديم گويي لباس خاك مي پوشيم و لبيك كه مي گوييم صداي اباعبدالله(ع) در گوش جانمان طنين مي افكند.

 و مي گويند كه به نداي حق "لبيك" گو! و يا به نداي ابراهيم: "و اذن في الناس بالحج ياتوك رجالا" و تو مي ماني كه چه بگويي؟ و به كه بگويي؟ و اصلا مگر از همان عهد اول به كه لبيك گفته اي؟ مگر از همان عهد اول چه كسي تو را خوانده است؟ مگر از همان عهد اول به عشق كه خاك تو را بيخته اند؟ ضربانت به بوي كه تند مي شود؟ جانت را بر سر فرمان كه گذاشته اي؟ مگر جز حسين(ع) كس ديگري هم هست؟ و مگر اين "هل من ناصر .." حسين(ع) نيست كه در گوش تاريخ پيچيده است؟ و مگر اين تو نيستي كه جز حسين(ع) كسي را نمي شناسي و نمي بيني و نمي خواهي؟ " لبيك اللهم لبيك و لبيك يا ثارالله لبيك و لبيك يا حسين لبيك"

و خدايا! اين دل خسته‌ي من جز به نام  حسين(ع) مترنم نيست و جز ياد حسين(ع) نمي فهمد  و جز فرمان حسين(ع) نمي برد! عفوم كن اگر ديوانگي مي كنم كه به اختيارم نيست.

زخاك من اگر گندم برآيد                           از او گر نان پزي مستي فزايد

خمير و نانِبا ديوانه گردد                           تنورش بيت مستانه سرايد

از ميقات كه خارج شدي از ميان شلوغي راه و ازدحام ماشين ها، خودت را برسان به "باب بني شبيه" نزديك سعي و همراه حاج ابراهيم همت، حاج عباس كريمي، حاج مجيد رمضاني و سيد مرتضي آويني سر به زير و ذكر بر لب وارد مطاف شو!

حاج عباس را نگاه نكن كه مي لرزد و رمضاني را كه به جاي كعبه به دور عرش طواف مي كند. حواست به خودت باشد، مناسكت را خراب مي كني. اين تنسك خودت را به آن شهود مرتبط نكن و به حبل دعاي آنان نياويز. طوافت كه تمام شد همان جا پشت مقام ابراهيم، طوري كه كنار حاج همت بايستي قامت ببند. گوش كن كيست كه آيه‌ي اخلاص را مي خواند؟ "قل ان صلاتي و نسكي و محياي و مماتي لله رب العالمين لاشريك له و بذلك امرت و انا اول المسلمين".

و تو مي پنداري كه اين صداي حاج ابراهيم است كه مي خواهد قامت ببندد. اما خوب كه نگاه مي كني مي بيني كه حاجي هم پشت سر ابراهيم خليل(ع) قامت بسته و اقتدا مي كند، باور نمي كني، از مقام ابراهيم بپرس كه هنوز بعد از اين سال هاي دراز نمازي به اخلاص "حاج ابراهيم" نديده و نمي داند كه او را بايد بجويد و سر سفره‌ي حضرت ابراهيم(ع) ميهماني به اين كرامت نداشته.

و تو!

ميان سعي كه رفتي، از كوه صفا كه آغاز كردي، ببين سيد مرتضي كجا هروله مي كند كه قدم گاه اون هنوز نور مي افشاند و تو مي داني كه مرتضي به بوي كسي هروله مي كند و در حيرتي كه چرا مرتضي به استحباب عمل نمي كند و تمام سعي را مي دود. تو هم بر اثر قدم مرتضي هروله كن، بگذار بگويند اين ها به عشق ديگري به حج آمده اند. به تقصيرگاه كه رسيدي همان جا راه سيد را ببند كه اگر رفت، ديگر نمي بينيش و دستت ديگر به بام عرش كه قرار گاه اوست نمي رسد:

سيد جان!

مگر خودت نگفتي كه: "عالم محضر شهداست اما كو محرمي كه اين حضور را دريابد؟" ميان اين سعي كه از پي ات مي دوم، چرا رهايم مي كني؟ مگر در اين محضر شريف دامنت را نگرفته ام؟ مگر به حضورت گواهي نداده ام؟ چرا رهايم مي كني؟

سيد جان!

مگر پيش از اين تكرار نكردي كه "شهدا انسي دارند با دوكوهه كه مپرس" و اين دو كوه حرم راز است و حسينيه‌ي حاج همت قلب دو كوهه. پس چرا گواه اين قلبم نيستي كه گاه خواندن نماز در حجر اسماعيل، پشت ديوار حسينيه قامت مي بندد و چون آب زمزم مي نوشد تو گويي آب حوض كنار حسينيه است كه مضمضه مي كند؟ تو كه اين شراب پاك را چشيده اي، تو كه در حجر نماز اخلاص خوانده اي و ترنم دو كوهه داشته اي. فراموشت شده خودت بارها در دو كوهه از زمين صبحگاه تا ساختمان گردان مالك، سعي كردي و هروله‌ي اين جا را به سعي آنجا پيوند زدي. چطور فراموش كرده اي؟

سيد عزيز!

مي داني كه دامنه‌ي جبل الرحمة دلش برايت تنگ شده، مسعي بهانه ات را مي گيرد. و زمين صحن مسجدالحرام  تا تو نيامده بودي، نديده بود كه مولايت آن دم كه كنار مقام نماز مي گذارد، چه مامومين غريبي دارد كه پرده‌ي بيت الله تا به حال نديده است، كعبه شما را كه ديد كم كم آماده‌ي روز موعود شد.

و سيد! به بقيه هم كه با ملائكة الله حول عرش اند يادآوري كن، كه قلب اين بيت شريف نگران آن روزي است كه مولايتان تكيه بر اين پرده‌ي سياه زند و نداي "انا القائم المنتظر" در سماوات شنيده شود. اين بيت عظيم منتظر است كه آن روز دوباره ببيندتان كه ميان آن 313 تن سرداران سپاه مهدي(عج) به قوت ايستاده ايد و مگر نمي خواهيد از قرارگاه كعبه به پادگان دو كوهه برويد و اين بار روح عالم را تسخير كنيد و معناي آيه‌ي: "قل هل تربصون بنا الا احدي الحسنيين" را به تفسير بكشيد.

سيد جان! آن دم كه لشگر آماده شد، آن دم كه نداي عالم تاب شنيده شد، ان دم كه آماده‌ي نبر شديد، فراموشت نشود اين چند شبي كه در اين سفر كنار هم بوديم. عمره اي كه به جا آورديم، زيارتي كه رفتيم، فراموشت نشود.

و تو!

سيد كه رفت، حجِّ ابراهيم كه تمام شد، حاج عباس كه تقصير كرد، شهدا كه به خانه‌ي عرشي شان برگشتند، همان جا رو بروي حجرالاسود بنشين و آيه‌ي اضطرار را بخوان "امن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء" "امن يجيب المضطر..." "امن يجيب المضطر..."

 

لینک نوشته

 
 
پژوهشی در قرآن
یا کریم
بی قرار ظهور
منتظر ظهور
فتوبلاگ من
مرکز فرهنگی شهید آوینی
تدبیر
به یاد او
جمعه ها با حافظ
آقای خامنه ای سلام
پاک باش و خدمتگزار
شهید ستان
انتظار ظهور
ارتش ایران
خاطرات سفید
يک آسمان ستاره
شهدای تفحص
صدای شهيد همت
صدای شهيد حسن باقری
صدای شهيد چمران
صدای شهيد حسن خرازی
صدای شهيد مهدی زين الدين
صدای شهيد مهدی باکری
صدای شهيد کلهر
دستنوشته های يک کج و معوج ۱۶ ساله
باران
مسافر
خاطرات جبهه
پلاک يعنی هويت
ساقی ميکده
خاطرات جبهه


پشتیبان
پرشین بلاگ