*******عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو .... و این هر دو، عقل و عشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود، اگر چه عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نبرد، عشق را در راهی که می رود، تصدیق خواهد کرد؛ آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصله ای نیست اکنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را***************

 
 
 

روزی جنگی بود

روزی جنگی بود...

براستی که زمان ما را با خود برده است. آن زمان که در خویشیم برون را نمی نگریم و فقط با نفس خویش به سخن می ایستیم. آن زمان که در برونیم فقط به آنچه که در اطرافمان است می نگریم. حال آنکه شاید در دوردستها نیز زندگی در جریان بوده...

در شهر، در اجتماع، در زندگی

اینجا همه چیز از شهداء دور است. اینجا یادمانی از شهداء نیست. اینجا دلها پر است از همه چیز به جز ایشان. شاید ذهنها نیز دیگر تلنگری برای دل به حساب نمی آیند چون ذهنها هم عاری شدست از یاد شهدا.

در شهر و در هر اجتماع سخن از هر چیزی هست به جز شهدا

اینجا دلگیر است. خب دیگر این هم نوعی هم زیستی است

زمان در شهر به سرعت روبه افول می رود و ما را نیز با خود می برد.

آینده این شهر چگونه خواهد بود. زندگی ماشینی اعصاب همه را از بین برده.

انگار اصلا نبودند به همین راحتی

در این نزدیکی، مزار شهدا

هر از چند گاهی، شاید بیشتر و شاید کمتر. انگار فقط یک جاست که همیشه باید با گلاب شست.

سخت است نه!

اصلا چه کسی جرأت دارد به اینجا بیاید

فانوس های طلایی که هر روز روشن هستند و خاموشی ندارند. چه خوش می درخشند

این مائیم که رنگ کهنگی به این فانوس ها زده ایم

انگار هیچ وقت جنگی نبوده

اما همه ما در ضمیر ناخود آگاه مان می دانیم که « روزی جنگی بود»

 

 

لینک نوشته

 
 
پژوهشی در قرآن
یا کریم
بی قرار ظهور
منتظر ظهور
فتوبلاگ من
مرکز فرهنگی شهید آوینی
تدبیر
به یاد او
جمعه ها با حافظ
آقای خامنه ای سلام
پاک باش و خدمتگزار
شهید ستان
انتظار ظهور
ارتش ایران
خاطرات سفید
يک آسمان ستاره
شهدای تفحص
صدای شهيد همت
صدای شهيد حسن باقری
صدای شهيد چمران
صدای شهيد حسن خرازی
صدای شهيد مهدی زين الدين
صدای شهيد مهدی باکری
صدای شهيد کلهر
دستنوشته های يک کج و معوج ۱۶ ساله
باران
مسافر
خاطرات جبهه
پلاک يعنی هويت
ساقی ميکده
خاطرات جبهه


پشتیبان
پرشین بلاگ