*******عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو .... و این هر دو، عقل و عشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود، اگر چه عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نبرد، عشق را در راهی که می رود، تصدیق خواهد کرد؛ آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصله ای نیست اکنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را***************

 
 
 

مرد

اون قدر شلوغ کار بود که هر جا می رفت از گردان می انداختندش بیرون.

دیگه مثل این آدمای بیکاراین ور و اونور می رفت.

همه فرمانده ها هم ازش خسته شده بودند. خلاصه همه را عاصی آورده بود.

یه جا می رفت حسین حسین می کرد یه جا دیگه می رفت علی علی می کرد.

از هیچی هم خسته نمی شد بعضی وقتا فرمانده ها برای اینکه از دستش راحت بشند اونقدر کارهای سخت بهش می دادند که خودشون خسته می شدند ولی اون انگار نه انگار.

بعد از مدتی یه روزکه همه فرمانده ها طردش کردن، اونقدر ناراحت شد که رفت پشت سنگر از ناراحتی نشست شب که شد رفتم دنبالش بیارمش تو سنگر دیدم داره ناله می کنه:

« خدایا مرد نیستی اگر منو جوری نکشی که هیچی ازم پیدا نشه»

همون لحظه یه خمپاره اومد خورد همون جایی که نشسته بود.

ما از بدنش هیچی پیدا نکردیم که برای خانوادش.
لینک نوشته

 
 
پژوهشی در قرآن
یا کریم
بی قرار ظهور
منتظر ظهور
فتوبلاگ من
مرکز فرهنگی شهید آوینی
تدبیر
به یاد او
جمعه ها با حافظ
آقای خامنه ای سلام
پاک باش و خدمتگزار
شهید ستان
انتظار ظهور
ارتش ایران
خاطرات سفید
يک آسمان ستاره
شهدای تفحص
صدای شهيد همت
صدای شهيد حسن باقری
صدای شهيد چمران
صدای شهيد حسن خرازی
صدای شهيد مهدی زين الدين
صدای شهيد مهدی باکری
صدای شهيد کلهر
دستنوشته های يک کج و معوج ۱۶ ساله
باران
مسافر
خاطرات جبهه
پلاک يعنی هويت
ساقی ميکده
خاطرات جبهه


پشتیبان
پرشین بلاگ