*******عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو .... و این هر دو، عقل و عشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود، اگر چه عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نبرد، عشق را در راهی که می رود، تصدیق خواهد کرد؛ آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصله ای نیست اکنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را***************

 
 
 

تعبیر خواب

وقتی که نوبت اجباری (خدمت سربازی) می رسید دیگه فکر میکردیم که بزرگ شدیم البته تو اون بهبوهه جنگ دل شیر می خواست بری اجباری(خدمت سربازی).

تو روستا من معروف به بی باکی بودم. هر وقت کسی می خواست دعوا کنه می اومدند سراغ من.

از قضا یه روز هم نوبت رسید به ما که بریم اجباری. دقیقا یادم نیست سال 61 یا 62 . اول که اعزام شدیم بعد از گذراندن یک سری آموزشهای مقدماتی، اعلام کردن کسانی که تخصص خاصی تو رشته ای دارند بیاند اعلام کنند. من هم که راننده بودم رفتم و گفتم من هم مکانیکی بلدم هم رانندگی با ماشین سنگین.

پیش خودم گفتم ایول یه ماشین می دن دستم میگن برو تو شهر و دیگه خبری از خط مقدم نیست.

از شانس بد ما، من و تعدادی از دوستان را فرستادن جزیره مجنون و یه آمبولانس دادند دستمون گفتند برو هر جا شهیدی دیدی جمع کن بیار من هم گفتم که تنهایی نمیشه اونا هم دو تا بچه بسیجی 16 ساله را دادند به من گفتند یاعلی.

ما هم راه افتادیم تو جزیره از این ور به اون ور هر وقت کوچکترین گلوله ای از کنارمون رد می شد با صلوات و نذر و نیاز جان سالم به در می بردیم. اونقدر می ترسیدم که بدنم می لرزید. اون دو تا جوجه بسیجی هم اصلا انگار نه انگار. هر یه چند وقت هم به من نگاهی می کردند و منم خودم را می زدم به کوچه علی چپ.

یه شب که خسته شده بودم از این کار جسد بردن نشستم و نزدیک به دو ساعت هر چی از دهنم در اومد به این عراقی ها گفتم . شب که خوابیدم دیدم امام اومده و ما رفتیم دیدارش. تو صفی که برای دیدار امام درست کرده بودیم من و اون دو تا بسیجی هم بودند. خواستیم بریم دست بوسی امام رو سر اون دو تا بسیجی دستی کشید و بوسه ای بر سر اونها زد، نوبت به من که رسید فقط یه دستی به سرم کشید و فت لازم نیست. تو همین اثنا از خواب بیدار شدم.

خیلی ترسیده بودم با خودم گفتم این چه خوابی بود که من دیدم.

خلاصه صبح شد بی سیم زدند که تو یکی از خرابه ها چند تا از اجساد شهدا هست برید بیاریدشون. من هم با اون دوتا از بسیجی ها رفتم دنبال اون اجساد وقتی رسیدیم به نزدیکی های اون خرابه عراقی ها بستنمون به تیربار من سریع زدم رو ترمز از ماشین پریدم پایین و رفتم تو یه چاله. اون دو نفر هم پشت سر من اومدند. بهشون گفتم من می رم تو خرابه شما هم بیاید پشت سر من . بدو بدو رفتم تو خرابه و اون دونفر هم پشت سر من اومدند . اونجا چند تا جسد شهید بود. همین ه ما به خرابه رسیدیم هرچی گلوله و مهمات بود رو سر ما خراب شد من که دیدم وضعیت خرابه فرار کردم دوباره سمت اون چاله. تا برگشتم به اون دونفر بگم بیاید پیش من یه خمپاره اود خورد تو اون خرابه و هر چی اونجا بود رفت هوا. و اون دو نفر هم شهید شدند من هم ماشین را سوار شدم و با چشمانی گریان به سمت مقر برگشتم. خیلی دلم گرفت وقتی که دقت کردم دیدم اون خوابی که دیده بودم تعبیرش همین بود.  

 

 

 

 

لینک نوشته

 
 
پژوهشی در قرآن
یا کریم
بی قرار ظهور
منتظر ظهور
فتوبلاگ من
مرکز فرهنگی شهید آوینی
تدبیر
به یاد او
جمعه ها با حافظ
آقای خامنه ای سلام
پاک باش و خدمتگزار
شهید ستان
انتظار ظهور
ارتش ایران
خاطرات سفید
يک آسمان ستاره
شهدای تفحص
صدای شهيد همت
صدای شهيد حسن باقری
صدای شهيد چمران
صدای شهيد حسن خرازی
صدای شهيد مهدی زين الدين
صدای شهيد مهدی باکری
صدای شهيد کلهر
دستنوشته های يک کج و معوج ۱۶ ساله
باران
مسافر
خاطرات جبهه
پلاک يعنی هويت
ساقی ميکده
خاطرات جبهه


پشتیبان
پرشین بلاگ