در د و دلی با شقايق

بسم الله الرحمن الرحيم

 

 

اي کاش در جبهه يا زهرا مرا بر باد مي داد.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

دير رسيده بودم ، تشييع جنازه شروع شده بود. هر کسي يک ذکري داشت. تابوت روي دستها مي رفت. چشمهايم را بستم، تا کسي اشکهايم را نبيند. جمعيت با هم زمزمه مي کردند:       « اين گل پرپر از کجا آمده از سفر کرب و بلا آمده» . «براي دفن شهدا مهدي بيا مهدي بيا». اشکم جاري شد. پس تو کربلا هم رفتي! خجالت کشيدم پشت سر تابوت را بيفتم، اما يه لحظه تو را ديدم که وسط جمعيت خندان مي رفتي. حلقه گلي دور گردنت بود. تمام بچه ها بودند. تمام اونايي که من قبلاً عکس هاشون رو توي گلزار ديده بودم. برگشتم تا به همه بگم تابوت رو ول کنيد، خودش اومده، ولي کسي به من توجه نکرد. تو مي رفتي و مي خنديدي و من مي نشستم و گريه مي کردم. تصميم گرفتم که حالا که خودت هستي، يک نوشته بنويسم، تو با خودت ببري. قلم را برداشتم و همان جا روي کاغذ نوشتم: بالاخره نوبت تو هم شد محمد به اين زودي!

الا اي همسفر کمي آهسته تر

      به جنت مي روي مرا با خود ببر راستي مي ري پيش خدا! سلام ما رو هم برسون به ائمه، به امام حسين(ع)، به علي اکبرش، به عباسش، به امام(ره)، به همة بچه ها سلام برسون. يک سلام مخصوصي به مادرم زهرا(س) برسون. به مادرم بگو که دلم خيلي براش تنگ شده، به مادرم بگو هر وقت مي خوام بهش سلام بدم، يه چيزي مثل بغض گلوم رو پاره پاره مي کنه، به مادرم بگو اگر ما رو به فرزندي قبول نکنه من و تموم بچه شيعه هاي آقامون علي(ع)، مي ريم اونقدر در خونة حسينت گريه مي کنيم تا جواب بچه هات رو بدي؛ مگه مادر بچة بدش رو از خونه بيرون ميندازه، مگه بچة بد ديگر بچه اش نيست. حالا گيريم ما هم بد، ولي جواب بدي رو با بدي نميدن. مادر جون! ميشه تو نالة بچه هات رو بشنوي و دست گدايي شون رو رد کني؟! ببين بچه هات غريب موندن، مگه خودت نبودي وقتي حسينت رو توي قتلگاه سر مي بريدند ناله مي کردي و به سر مي زدي. مي دونم خودت دست خيلي از بچه هات رو گرفتي، کمي دست ما رو هم بگير. بياد اونايي که وقتي اسمت مي اومد، توي دلاشون داد مي زدند. يادت مياد که چطوري مثل خودت رفتند،؟ مگه فقط بچه هات همونا بودند، ما چي؟ مگه وقتي بچه بد ميشه و از مادرش ياد نمي کنه، مادر اونو فراموش مي کنه. مادر جون! چطور شد هر شب تو منطقة عمليات به بچه ها سر مي زدي، حالا که

نوبت ما شد، ديگه...؟! آخه ما چه گناهي کرديم که اون روزها  نبوديم. حالاچي،

بريم بميريم؟ خودت بگو دق کردن نداره؟ وقتي تو هم ديگه اعتنامون نکني، حالا که همه بي تفاوتي ها عادي شده، حالا که آدما به هم عادت مي کنند، حالا که ما مونديم و گلزار و تنهايي، حالا که بايد آرزو به دل بمونيم که يک شهيد بيارن تا روي تابوتش بنويسيم «التماس

<?xml:namespace prefix = v ns = "urn:schemas-microsoft-com:vml" />شفاعت، سلام مون رو به مادرمون برسون». حالا منو تنها مي ذاري، خودت بگو دق کنم حقم نيست؟ وقتي اونايي که تو رو توي جبهه ها درک کردند و رفتند و اونايي که از اون تبار جا موندند به ما اعتنا نمي کنند. آره بايد هم اعتنا نکنند، مگه کساني که مادر ندارند و آقاشون هم بالا سرشون نيست که دستشون رو بگيره، اونايي که اونقدر عادي شدند که

بالايي ها نگاشون هم نمي کنند، اونا اعتنا کردن دارن؟ من توي تنهايي هم مي گم، ما هم خدايي داريم، مادر داريم. آخر وقتي ما لياقت نداشتيم که تو هواي جبهه نفس بکشيم، ما را چه به بچة مادري مثل خانوم زهرا(س)؟! به خودم مي گم: برو روسياه، برو خودتو پاک کن، ولي به خدا خودم خوب مي دونم، تا مادر بالا سرت نباشه، آدم نمي شي. مادر جون خلاصه کنم مادرم زهراست، شيعة مرتضي عليم. بلند که  شدم تو نبودي، با بچه ها مي رفتي، اما يکدفعه برگشتي و برام دست تکون دادي؛ اون وقت بود که فهميدم که نامه ام به مقصد مي رسه.

طرح از خودم

 

 

 

 

 

 

 

خودت بگو محمد، دق کنم حقم نيست؟!

تقديم به عاشقان ولايت، فداييان رهبر، به قلم شاگرد ديوانه از کلاس دل، مدرسة عشق


 

/ 1 نظر / 11 بازدید
میثاق با شهدا

سلام .خسته نباشيد .دست نوشته هاتون واقعا عاليه .مطالب زياد بود دی سي مشم و ميخونم .ممنون از حضورتون .التماس دعا .راستی از اعتکاف نميگين؟ مننم اپ۱ديت کردم .خوشحال ميشم سر بزنين .ي