يک تکه خاک

یک تکه خاک

نگاه خاصی داشت. هروقت با هاش صحبت می کردی آنقدر مؤدبانه و با خضوع صحبت می کرد که نمی تونستی در مقابلش تحمل بیاری. هر کسی نزدیکش می شد دوست نداشت ازش جدا بشه.

اگر در مقابلش ازش تعریف می کردی هیچ وقت به خودش نمی گرفت.

مزار شهید

نماز خوندنش دیدنی بود. هممون می دونستیم که حتما شهید میشه.

تو وصیت نامش نوشته بود:

                                    « روی قبرم بنویسید مشتی خاک به درگاه خداوند متعال»

/ 2 نظر / 26 بازدید
ايمان

اللهم ارزقنی توفيق شهادت فی سبيلک...

ninny_sharki

سلام بسیار زیبا بود. دوست دارم به وبلاگی که داستان من، توش نوشته شده یه سری بزنید. در ضمن نظر یادتون نره. http://www.gand0m.blogfa.com "من از نسل عشق های آتش گرفته ام از نسل مردمان درد از نسل زندگی خوب تمام شده نامه ام، پستش نميکني برايم؟" منتظرم یا علی